خونه

‏نمایش پست‌ها با برچسب رژیار. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رژیار. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، خرداد ۲۲

مسافر

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه ي آن "بانيان" سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي که به ييلاق ذهن وارد شد :
وسيع باش ،و تنها ، و سر به زير ، و سخت .

من از مصاحبت آفتاب مي آيم ،
کجاست سايه ؟
.
سهراب

شنبه، خرداد ۲۱

در آميختن

مجال
بي رحمانه اندک بود و
واقعه
      سخت
               نامنتظر .
از بهار
حظ تماشايي نچشيديم ،
که قفس
باغ را پژمرده مي کند.
از آفتاب و نفس
چنان بريده خواهم شد
که لب از بوسه ي نا سيراب .
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز مي برم ،
که بي شايبه ي حجابي
با خاک عاشقانه
در آميختن مي خواهم .

                                                             "شاملو"

جمعه، خرداد ۲۰

سه سرود براي آفتاب

شب
اعترافي طولاني ست .
اگر نخستين شب زندان است
يا شام واپسين
- تا آفتاب ديگر را
در چهارراه ها فرا ياد آري
يا خود به حلقه ي دارش از خاطر
ببري - ،
فرياد بي انتهاست شب شب فريادي بي انتهاست
فريادي از نوميدي فريادي از اميد ،
فريادي براي رهائيست شب فريادي براي بند.
شب
فريادي طولاني ست .

"شاملو "
(به يادت هستيم هم واره هر لحظه ... يار آفتاب )

چهارشنبه، اسفند ۱۱

تموم شد

زمستون تموم شد روسیاها هنوزم روسیاهن ...
آفتاب در اومد پرنورتر ، طلایی تر ، رخشان تر از همیشه
آزادی یه حس وصف ناپذیره چه خاصه که زودتر از موعد باشه
تموم شد... کاش ما که این ور میله ها هستیم هم آزاد شویم

یکشنبه، اسفند ۸

پنجاه و هفت روز تا طلوع

ای خادم تاریکی ؛ 
خون هم که در هاون بکوبی کور میکند چشم ظلمت را ، نور 

جمعه، اسفند ۶

پنجاه و هشت روز تا طلوع

کارتون را از وبلاگ "وحید نیک گو" کش رفتم 

پنجاه و نه روز تا طلوع

شده یه وقتایی ته دلتون شاد باشه ؟
و موقعی که دلیل شادی تون رو تو وجودتون جستجو میکنید ،
متوجه میشد واسه یه دلخوشی های کوچیکی شاد بودید ؟
خیلی وقته تو وجودمو جستجو نکردم...

پنجشنبه، اسفند ۵

شصت روز تا طلوع

یادتونه میگفت : با جوجه های نشسته در آشیانه چه میکنی ؟ رسیده فصل پرواز  

سه‌شنبه، اسفند ۳

شصت ویک روز تا طلوع

دیری نخواهد پایید که برق اشکها با اولین پرتو طلوع رنگین کمان میشود بر گرد شهر

یکشنبه، اسفند ۱

شصت و سه روز تا طلوع

یه بار واسه جراحی بهم آمپول بیهوشی زدن نمیدونم کسی این حال رو تجربه کرده یا نه ولی بلافاصله بعد از تزریق میری تو یه حالت عدم ، گاهی دوست دارم برم تو اون حالت دیگه هم بر نگردم تا ابد....
 الان دوست دارم برم

شنبه، بهمن ۳۰

شصت و چهار روز تا طلوع

همت کنیم این شمارشها تمام شود برای همیشه....... 

ماهک طلوع کرد هرچند شکسته و خونین ؛ کبود بود مثل ماه
تنها یک جمله گفت : میخواهم بخوابم

جمعه، بهمن ۲۹

شصت وپنج روز تا طلوع

... و شاید خیلی زودتر اگه ....

اونجا هم غروبای ابری تون دلگیرن؟


وقتی دلم می گیرد
چینه ی کوتاه باغ ؛
شانه ی هق هقم میشود .
دلت نگیرد 
دیوارهای آنجا بلند است
دلت نگیرد مبادا  میناهه ، رژیار ، ماهک ....

سه‌شنبه، بهمن ۲۶

شصت و هشت روز تا طلوع

شصت و هشت روز تا طلوع ؛ 
و نمیدانم هر روزش چند سال برای تو ؟؟؟ 
ماهکم کی دوباره بدر میشوی ؟؟؟

دوشنبه، بهمن ۲۵

شصت و نه روز تا طلوع

خورشید ؛
را خاموش می خواستند ، بر آتش خاکستر ریختند ، شد آتش زیر خاکستر