به یارو میگم تو چه جور ژنی داری که دست و پاهات مثه پشت قاشق برهوته از مو ،
ولی رو سینه ات عین پرزای قالی شونصد شونه پر مویه ؟
میگه : آخه بابا هه تنظیم نکرده بود ، اول ریخت رو قالی بعد با قاشق جمم کرد ریخت سرجاش
زمستون تموم شد روسیاها هنوزم روسیاهن ...
آفتاب در اومد پرنورتر ، طلایی تر ، رخشان تر از همیشه
آزادی یه حس وصف ناپذیره چه خاصه که زودتر از موعد باشه
تموم شد... کاش ما که این ور میله ها هستیم هم آزاد شویم