همه ی خاطره هات یه طرف ، اینم که اون شب نخ آخر سیگارو دادی بهم و گفتی : تو بکش ، یه طرف آخه داغی لبات وقتی دود بازدمو ازلبام میگرفتی هنوز رو لبامه... بی انصاف
مسیحا داشت مشق جمعه شبشو مینوشت ، مربوط به حواس 5 گانه بود میباس یه کلمه هایی رو با خط به عضو مربوطه وصل کنه از من پرسید : تلخی رو میشه دید ؟ گفتم : نه ، میشه چشید و... رفتم تو فکر فکرمو پاره کرد و با یه شیرینی که تو دستش بود گفت : ولی شیرینی رو میشه دید یه لبخند تلخ نشست رو صورت دلم ، دیگه هیچی نگفتم
یه روز تو خونه دانشجویی حمید داشت درس میخوند من اومدم شورتمو عوض کنم پشتمو کردم بهش چنج کردم برگشتم دیدم شده عین لبو گفتم : چت شد گفت : تا حالا پخش مستقیم ندیده بودم... طفلکی یادم بخیر...
زمون دانشگاه یه رفیق داشتم اسمش بود حمید خیلی به من اعتقاد داشت خیلی میشه گفت مریدم بود دربست یه شب محض خنده رو یه کاغذ نوشتم : هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه دادم بهش گفتم : اینو بخون رفتم چایی رو دم کنم وقتی برگشتم دیدم سیاه شده داره تموم میکنه حیوونی کارمون کشید به نفس مصنوعی اینا... ولی به خیر گذشت